تبليغاتX
پنجره های ذهن یک پخمه


پنجره های ذهن یک پخمه

میان آفتاب هشتم دی ماه طنین برف میآید چرا مردم نمی دانند که لادن اتفاقی نیست

می خوام امروز و ثبت کنم

به عنوان یکی از دلتنگانه ترین روزهای زندگیم...

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 4:56 توسط لادن| |

 

بیایید گاهی هم سکوت کنیم شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:18 توسط لادن| |

و تن دادیم به تیک تاک عقربه هایی که تکه تکه ی مان کرد

در من

فریاد های درختی ست

خسته از

میوه های تکراری...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 18:14 توسط لادن| |

سلام

واقعا چرا جامعه قدر ما نخبگان رو نمی دونه ؟

حالا اگه ما تو یکی از کشورای غربی بودیم رو سر می بردنمون

بهمون کلی تجهیزات می دادن و می گفتن کیف کنید وسطشم یه کشفی اختراعی چیزی برامون انجام بدین لطفا اگه می شه تو رو خدا فداتون شیم .این مسائل از جایی شروع شد که جمعه روزی در خانه نشسته بودیم حال فراغت از درس دست داده بود و حوصله را از ما ربوده بود

این بود که با اهل در زاویه ( شاه نشین منزل . حال و پذیرایی خودمون) نشسته بودیم و خیره به دیوار می نگریستیم تا به یک کشف بزرگ رسیدیم :

قد تمام افراد هشت و خورده ای وجب خودشان است.

این آزمایش را بر روی تمام اهالی انجام دادیم و نتیجه داد

یکی ما را دریابد داریم تلف می شویم


پ.ن   انشالله در تحقیقات آتی میزان -ه- دقیق-ه-  اون خورده ای رو هم در می آوریم.انشالله...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 19:31 توسط لادن| |

خدايا کفر نمي‌گويم
پريشانم
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي‌‌آنکه خود خواهم، اسير زندگي ‌کردي
خداوندا!
اگر روزي ‌زعرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرماخيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين ‌سو و آن ‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

شهید علی شریعتی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 19:11 توسط لادن| |

 

     

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 19:34 توسط لادن| |

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.

و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم،
پي "قد قامت" موج.

كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.

"حجر الاسود" من روشني باغچه است.

اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.

اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك".
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:27 توسط لادن| |

نتوان وصف تو گویم.چه بگویم؟چه نگویم؟که تو شاهی و گدا را نبود وصف خدا را.

که تو بی حد و حدودی و ودودی و من بی خبر از خویش.پریشان خراباتی درویش.

که دلداده شدم از سر مستی.که هستی همه ی دار و ندارم.چه دارم چه ندارم.

تویی باغ و بهارم.همین به که کنم وصف خود پست.دل آزرده ی سرمست.

خراباتی بی دست.که آرام شوم با نفس باد.و دوری کنم از کینه و بیداد.

که گر دارم و یا اینکه ندارم کنم شکر خدا را.شه جود و سخا را.عطا را.

که نموده است بر مستی مستان نفس باد صبا را.چه گویم؟چه نگویم؟

از این لطف و عطایش.قضایش.صفایش.و کنم خوف که بی مایه نگویم صفتی.

منزلتی پست تر از جاه و جلالش.کمالش.

الهی تو ببخشا من مسکین حزین را.غمین را.من اگر وصف تو گویم.

کمرم شال ببستم که ره عشق تو پویم.مددم را زتو جویم.که تو دادی و منم نوش نمودم.

که نبودم و نبودند.تو بودی.وجودی.و شدم شامل لطف ازلیت ابدیت.

به فدای تو همه هستی و بودم.تو مرا خالص درگاه خودت کن.

که کریمی و رحیمی و حکیمی و ودودی و تو بودی که مرا خلق نمودی.


وزن شعر:بحر طویل

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 11:44 توسط لادن| |

آلودگی دوست داریم  

آلودگی عاشقتیم

آلودگی پیش ما بمون

آلودگی فدات بشیم

پروردگارا از اینکه این نعمت وافر خود را به ما عطا نمودی مچکریم

                                        از طرف جمعی از دلشوختگان طریقت پیش دانشگاهی

   

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 20:0 توسط لادن| |

آسمان و لجن و   سبزی و ابر چه هوایی دارد

  قورباغه و وزغ می خوانند

چه لجن زار غریبی اما

 رودی دارد دهشان که در آن کهنه ی طفلی شویند

چه گوارا آبی و چه زیبا رودی

 آب می نوشی؟

لا جرعه بنوش ...

بوی مطبوع عرق می آید و هنوز در راه است و هنوز آرام می آید

یک کسی می آید

یک کسی با تن پر ز عرق

  نسیم بوی او می آرد 

فریاد بر می آرد :

این منم شب های آینده ی تو

تو مرا می خوانی؟

منم آن نو گل خندان سبک بال منم

تو مرا می خواهی؟

منم آن بی خوابی روزهای تو آن یار منم

                                                                                     

                         تقدیم به این سه روز باقی مانده تا آغاز پیش دانشگاهی 


پ.ن : این شعر مملو از استعاره و  مجاز (ترجیحا با علاقه ی سببیه) کنایه وتلمیح و چند کوفت دیگه

می باشد برای درک بهتر شعر آنها را بیابید .

 

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 16:54 توسط لادن| |


Design By : Night Skin